آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

یکشنبه 8 اردیبهشت 98

سلام به همه و عشق های من.... زمانی طولانی گذشت و ما در روزهای زیبا و البته سرد اردیبهشت به سر می بریم. اینروزهایمان به جهت برگزاری نمایشگاه کتاب کمی سرمان شلوغ است هر چند در دل داشتم که چند خطی از خاطرات باز گویم. روزهای آخر سال با کادویی از پسرخاله پدرجان بسیار برای دخترک شیرین تر شده بود. چرخ خیاطی موزیکال و یه گلدان گل زیبا با رنگی مثال زدنی. دخترک واقعا به وجد آمده بود و با علی کوچولو کلی ذوق کردند.بهش گفتم: این هدیه ارزشمندیه و باید تا همیشه مراقبش باشی. گاهی چه آدم های مهربانی در اطراف ما هستند و ما از آن بی خبریم. و مهربانی هایشان ما را به تعجب وامیدارد. خدایش بسازد. بگ...
8 ارديبهشت 1398

شنبه 25 اسفند 97

سلام و صد سلام. صبح زیبای شنبه تان بخیر. هوای زیبا و پر از اکسیژن والبته کمی سرد. اونقدر هوا تمیز که آدم دلش می خواد فقط نفس بکشه و کلی اکسیژن رو وارد ریه هاش کنه.  روز 23 اسفند اولین روز اجرای تئاتر ساعت 8 در کشتی بود که قرعه به نام گروه ذال یعنی گروه بچه های ما افتاد و طبق برنام از روز قبل برای تست گریم و تمرین رفتیم و تقریباً چند ساعتی رو در تالار هنر بودیم. روز 23 روز اجرا  بود و ما باید تا 4:30 بچه ها رو برای گریم و تمرین قبل اجرا می رسوندیم و طبق همیشه ما زودتر رسیدیم . بچه ها گریم شدند و کمی تمرین و اجرا آغاز شد. من که واقعا لذت بردم و همچنین مربی های بچه ها  و با اینکه به نسبت تمرین کمی ...
25 اسفند 1397

سه شنبه 21 اسفند 97

سلام عزیزانم. اگه طبق برنامه پیش بریم ما دیگه از شنبه به اداره نمیاییم و این احتمالاً آخرین پستی خواهد بود که برای سال 97 می نویسم. زیباترین حادثه این روزها روز مادر بود که دخترک با تمام سعیش می خواست برام  مهمانی بگیره و سورپرایزم کنه. و موفق شد و در گیرو دار خانه تکانی با همسرجان بعد خستگی  و قرار چایی نوشیدن، یکدفعه دخترک با کیک و کادو وارد شد. واقعا سورپرایز شدم. عزیزکم! شیرین ترین سورپرایزی بود که برام داشتی و پدر رو مجبور کردی کیک بخره و تو ماشین نگه داره تا به وقتش خودت بیاری و جالب تر اینکه برای کادو برام عینک شنا خریده بود. واقعا سورپرایز شدم و کلی اشک از چشمانم میومد. هو...
21 اسفند 1397

یکشنبه 28بهمن 1397

  سلام و صد سلام خدمت همه یاران همیشه همراه خودم و عزیزان دلم آویسای مهربان و علی پر از عشقم. گفتم آویسای مهربان چون که وجودش سرشار از مهربانیست و بیشتر زمان مرا با نامه های مهرآمیزش غافلگیر میکند. و علی پر از عشق که ساعات زندگی مرا با چشمان پر مهرش سرشار میسازد. برگشتیم اداره بعد یک استراحت دلچسب. روزهایی که در کنار خانواده محترم در کنار پدر و مادر عزیز و برادران بهتر از جانم گذشت. مسیر رفت از جاده ییلاقی رفتیم که بسیار دلچسب و زیبا بود. هوای شمال هم عالی و عاری از هر گونه رطوبت و سرمای شدید. در این میان تنها یک روز را به ساحل رفتیم که هم بچه ها کمی بازی کنند و هم ما کمی هوا بخوریم. هر چند ناتوانی و...
28 بهمن 1397

چهارشنبه 3بهمن 97(مسابقه مشاعره ایران)

زندگی گاهی بازی هایی با انسان می کند که گاهی خود انسان با چشمان حیرت می نگرد. اتفاق هایی که گاه معنی ومفهوم آن را نمی فهمی و شاید چند صباح دیگر با روزهای جدیدی که می آید و اتفاق های جدید تازه حکمت روزهای گذشته رو در می یابی. و دیروز من تمام روز در این افکار برای دخترم غصه خوردم. حتما باید راضی بود  ولی با تمام قدرتی که داشتم سعی می کردم آرام باشم اما دریای مواج درونم التهابی رودر من رقم میزد که ناخودآگاه ضعیف میشدم و  هر چه دنبال تکیه گاه می گشتم تا آروم شم نمیشد. شاید صدای آشنای مادر همسرم و حرفایی که زد کمی آرومم کرد. و اکنون که دارم این ها رو مینویسم فکر میکنم از التهاب درونم کاسته میشود. آویسای عزیزم...
3 بهمن 1397

چهارشنبه28آذر97

سلام به همه عزیزان دوست داشتنی و به گل های زندگی خودم. که روز به روز بزرگتر و عاقل تر و گاهاً برعکس عمل می نمایند  البته. آذر زیبا کم کم به پایان میرسه و زیبایی های پاییز عاشق رو میبره. آذر برای من مفهوم زیبایی رو به ارمغان میاره،" مادر شدن"  هر چند این تجربه شیرین با سختی ها و تلخی هایی همراه بود ولی الان که دخترم  در کنارم می نشینه و گاهی درد و دل می کنه و زمانی که دلم میگیره با من همنوا میشه تازه میفهمم خدای مهربان چه موهبتی رو به من ارزانی کرده. پروردگار من! شکرت می کنم به من توان بده و آرامشی عمیق، بگذار نابینا از آدم های اطرافم زندگی کنم. دوستت دارم و میدانم تو بهترین ...
28 آذر 1397

چهارشنبه7آذر97

سلام به همه دوستان و گل های کوچک خودم. اینروزهایمان پر است از شور و حال و البته مریضی و درگیری.  روزهایی که با مریضی هر دو آغاز شد و وسط راه علی کوچولو ادامه راه مریضی خویش رو رفت و دقیقا روزی که بنده ماموریت درون شهری داشتم و بابا رضا مجبور شد تا ساعاتی در خانه بماند تا بنده بتوانم به مسئولیتم در کتابخانه ملی برسم . بعد اتمام به خانه بازگشتم تا همسرجان راهی اداره خویش گردند. تا مریضی پسرک نفس های آخرش رو کشید دخترک دوباره جا در پای پسرک بگذاشت خلاصه به قولی شیر تو شیری شد که نگو. از این شد که مدرسه نرفت و یک روز مهمان بنده در اداره بود  و وقتی با بنده به سالن تمرین والیبال اومد همچی بپر بپر کرد که انگار نه انگار حالی و احوا...
7 آذر 1397